خانه / دسته‌بندی نشده / قصه ی عاشقی

قصه ی عاشقی

 

برای عاشق مهم نیست چگونه راه طی می کند و از کجا می گذرد. عاشق از همه جا می گذرد و فقط دلش برای معشوق می تپد. اگر قلبش خسته شود آن وقت است که تمام وجودش به اسارت خستگی در می آید و آنکه عاشق واقعی است گرداگرد قلبش، دیواری کشیده است ستبر، که به آن خستگی که هیچ، آتش و طوفان هم راه نمی یابد. عاشق دوست دارد سخت به وصال برسد و با رنج راه، گرچه برای رسیدن به معشوق لحظه ها از شمردن های او خسته شده اند و برای رهایی از دستش، خود به زودی می گذرند. اما اگر راه کوتاه باشد و بی بلا، عشق سرد است و بی روح، و زود خواهد فسرد و معشوقش چونان ابری است که زود از صفحه آسمان پاک خواهد شد و اما معشوق من کسی است که مهربانترین و زیباترین است، بعد از حضرت حق. معشوقی مهربان که اگر عاشق خود را گرفتار و بی قرار ببیند، به سویش می شتابد تا او را برهاند و دست بر سر و رویش بکشد. معشوقی که عاشق تر از همه عاشق هاست. او خورشیدی است که روز و شب نمی شناسد. دوست دارم اشعه هایش را جمع کنم و به دست و پایم گره بزنم و در بند او درآیم. به دست و پایش بیفتم و التماسش کنم تا از زنجیرش این حلقه ناقابل را جدا نسازد.

گرچه خسته ام                  
        گرچه دلشکسته ام                
باز هم گشوده ام دری به روی انتظار       
        تا بگویمت هنوز هم             
                به آن صدای آشنا امید بسته ام                        

دل جدا زیاد تو
        آشیانه ای خراب و بی صفاست         
یاد سبز و روح بخش تو           
        یاد لطف بی نهایت خداست

کوچه باغ سینه ام                      
ای گل محمدی                  
        به عطر نامت آشناست

         کعبه شد از غم هجران تو بی تاب ، بتاب

همچنین ببینید

یک سوره کاملا تشکیلاتی در قرآن

  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَ الْعَصْرِ(۱) إِنَّ الْانسَانَ لَفِى خُسْرٍ(۲) إِلَّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ …

تنها یک دیدگاه

  1. جالب بود خوشم اومد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار